اخبار

پيك

                         

قتل عام در زندان

شكار در شهر!

 

كفتار خونين دهاني كه پس از قتل عام زندانيان سياسي در سال 1367 از خفيه گاه اوين و گوهر دشت بيرون آمده بود، شكار در شهر را آغاز كرد و اين سرفصل قتل هاي زنجيره ايست. دستي كه طناب دار را در شوفاژخانه زندان اوين بر گردن فرج الله ميزاني (صاحب نگاهي نو به شاهنامه فردوسي تحت عنوان "حماسه داد") انداخته و پركار ترين مترجم سياسي تاريخ ايران "پورهرمزان" را به دار كشيده بود، در پس كوچه هاي تهران و اصفهان و مشهد امثال پوينده، سعيدي سيرجاني، مختاري، ميرعلائي، زال زاده، فروهر، تفضلي، مجيد شريف و... را شكار كرد. دانش و فضيلت را شكار كرد تا چپاول و غارت آلوده به خرافات را بستايد. نه فقط بستايد، بلكه ضمانت كند.

بدين ترتيب است كه پرونده قتل هاي زنجيره اي با پرونده قتل عام زندانيان سياسي پيوند دارد. از يك تبار و ريشه و ادامه آنست. همين كفتار محمد رضا سعادتي را در اوين اعدام كرد تا فصل خونين دهه 60 آغاز شود و باز همين كفتار است كه در كمين چند تني كه به زندان افكنده لحظه شماري مي كند: هاشم آغاجري، ناصر زرافشان، باقي، گنجي، عبدي، اشكوري و...

خواب خونين دهه 60 را در سر دارد و اگر بتواند با همان انگيزه كه محمد رضا سعادتي را اعدام كرد حالا هاشم آغاجري را اعدام مي كند. هاشمي رفسنجاني نويد تكرار همين دهه خونين را به غارتگران مي دهد! دهه اي كه انقلاب ضد استبدادي، عدالتخواهي و استقلال جوئي را به ورطه نكبت بار كنوني كشاند. چنان كه بخشي از نسل جديد ايران پدران خود را از اينكه در انقلاب شركت كردند و نظام شاهنشاهي را سرنگون ساختند سرزنش مي كنند و امريكا را نجات دهنده خويش تصور مي كنند!

"قتل در شهر و قتل عام در زندان" اينست شعار مافيائي كه دشوار بتوان تصور كرد فارغ از تنش هاي خونين قدرت حكومتي را ترك كند!

پوينده و مختاري دو قرباني بزرگ قتل هاي زنجيره اند كه بدقت شناسائي و شكار شدند. اگر در دهه 60 به چنگ آمده بودند همان سرنوشتي را داشتند كه قربانيان قتل عام زندانيان سياسي داشتند. در زندان نتوانستند حلقه دار بر گردنشان بيافكنند اما در خانه هاي تيمي-امنيتي همان جنايتي را مرتكب شدند كه در زير زمين اوين مرتكب شدند. هر دو را با طناب خفته كردند!

اين كفتار امروز بر مسند قضاوت نشسته و به فتواها لباس قضائي پوشاند و به مرگ و قتل و اعدام و خون پوشش قضائي  داده است. فتواي قتل و قتل عام را به احكام قتل تبديل كرده است.

از آن جمع، اين دو تن

محمد جعفر پوينده در 17 خرداد 1333 ( يكسال پس از كودتاي 28 مرداد) در اشكذر يزد به دنيا آمد. پس از پايان تحصيلات متوسطه، در شمار نفرات اول آزمون دانشگاه تهران در رشته حقوق قضائي  پذيرفته شد و همگام با تحصيل، در مبارزات دانشجويي عليه رژيم شاه فعالانه شركت كرد. بعد از اخذ ليسانس حقوق،  در سال 1353 براي ادامه تحصيل در رشته جامعه شناسي به دانشگاه سوربن فرانسه رفت و در سال 1356 فوق ليسانس گرفت. در شهريور 1357 در آستانه سرنگوني رژيم شاه به ايران بازگشت.

وي ترجمه از فرانسه را از بيست و پنج سالگي با آثار ادبي آغاز كرد و سپس به سوي جامعه شناسي ادبيات گرايش پيدا كرد. مهم ترين و شاخص ترين ويژگي پوينده در زمينه ترجمه، پركاري، سخت كوشي و خستگي ناپذيري او بود. بطوري كه در فاصله حدود 10 سال، 27كتاب به فارسي ترجمه كرد كه در نوع خود كم نظير است. اين سخت كوشي و خستگي ناپذيري را در زمينه فعاليت صنفي اهل قلم نيز داشت و از طرفداران پيگير و در عين حال اصولي تشكيل كانون نويسندگان ايران بود. به حق او را بايد از بنيانگذاران دوره سوم فعاليت اين كانون به شمار آورد. وي در تدوين، انتشار و دفاع از متن 134 نويسنده نقشي چشم گير داشت. اما بيش از همه، به گونه اي پيگير، سر سختانه و اصولي از آزادي بي قيد و شرط بيان دفاع مي كرد. پوينده در جايي گفته است: " بدا به حال حكومتي كه ملت اش با اختناق و سانسور از انحراف و فساد محفوظ بماند..."

چنين بود كه چند ماهي پس از انتشار اين سخنان، او را در بعد از ظهر چهارشنبه 18 آذر 1377 در خيابان ايرانشهر تهران ربودند و جسد خفته شده اش را در روستاي بادامك شهريار انداختند.

در مقدمه كوتاهي كه بر ترجمه و پژوهش "لوكاچ" نوشته ، سرگذشت دردانگيز اهل انديشه و قلم را در جامعه بشدت طبقاتي ايران اينگونه توصيف كرده است:

" ترجمه كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي را در اوج انواع فشارهاي طبقاتي و در بد ترين اوضاع مادي و رواني ادامه دادم و شايد هم مجموعه همين فشارها بود كه انگيزه و توان به پايان رساندن ترجمه اين كتاب را در وجودم برانگيخت. و راستي را چه تسلائي بهتر از به فارسي در آوردن يكي از مهم ترين كتاب هاي جهان در شناخت دنياي معاصر و ستم هاي طبقاتي آن؟

آنکه از بحران جهانی سخن می گوید

انفعال چپ را نباید فراموش کند

مقاله کوتاه شده ای از زنده یاد "محمد مختاری"

با عنوان "چپ و راست و سرنوشت ملی"

بحران تفکر چپ، بویژه پس از فروپاشی نطام سیاسی اتحاد شوروی، و به رغم تهاجم و موفقیت کوتاه مدت سیاستهای راست، بحران رشدی است که راست جهانی قصد دارد آن را بحران انحلال قلمداد کند.

من این بحران را، به رغم انفعال بخش بزرگی از هواداران سنتی چپ، از آنرو بحران رشد می نامم که با دو مولفه نیرومند مشخص می شود:

1- درک ضروت بازنگری ارزشها و روش های این بازنگری بعنوان بخشی از اصول فلسفی و استراتژی مبارزه و رابطه فرد و جامعه.

2- رویکرد به حضور طیفی وسیع از لایه ها و نیروهای دمکراتیک که سرنوشتشان به ترکیب متوازنی از «عدالت و آزادی» گره خورده است و مفهوم چپ را به زمینه ای مشترک و موقعیتی نسبی در طبقات اجتماعی  تعمیم می دهد، و بر خاصیت «نوع» و «کثرت» حضور انسانی مبتنی است.

تحلیل گران راست با طرح نظریه هایی مانند« پایان تاریخ» و مسائلی چون« پایان ایدئولوژی» و.....

 کوشش پیگیری در راه « غیر سیاسی کردن» گروه های مختلف اجتماعی به ویژه در جوامع پیرامونی دارند. آنها، در صدد بر آمده اند که نه تنها بی اعتباری سوسیالیسم را اعلام کنند و گرایشهای متنوع چپ را زیر سئوال برند، بلکه کل گرایشهای عدالت خواهانه رادر هر کجای جهان نیز منتفی قلمداد کنند؛ و ناساز با دوران ما بشناسانند.

انگار به ازای نارسا شدن سوسیالیسم دولتی و سقوط نظامی که نتوانست« جامعه مدنی» را برقرار کند، انسانهای آزادیخواه و عدالت طلب باید برای همیشه خففان بگیرند و نه تنها در جستجوی راه و روشهای متناست برای تحقق ارزشهایشان نباشند، بلکه باید از نظر و عقیده کارشناسانی پیروی کنند که تنها متکی به اقتصاد بازارند، و به هیچ چیز نمی اندیشند جز پیوند اجزای گسیخته نظامی جهانی. نظامی که صرف نظر از عدم تعادل ذاتی و ناکارآمدی مخربش، دست کم در بخشهای به اصطلاح«جنوب» یا کشورهای« پیرامونی» چیزی جز« استبداد پولی و مصرف گرائی»،«انباشت اسلحه»،«امحای هویت ملی»،«سیطره بازار واردات» و«بدهیهای کلان» به بار نیآورده است.

نارسائی های ساختاری، خطاها، بی کفایتی ها، افراط های برنامه ای در شوروی، و شکست تاریخی این نظام سیاسی، پرسش های بر جای مانده درباره نظام جهانی سرمایه داری را باطل نکرده است. پرسشهایی که هنوز بی پاسخ مانده است. بی عدالتی های این نظام چه در سطح ملی و چه در سطح بین المللی، بر کسی پوشیده نیست. دلیل تداوم و گسترش حضور چپ در طیفی وسیع نیز حضور نظام ناعادلانه سرمایه داری جهانی است. تا وقتی رابطه انسان و کالا به گونه ای برقرار است که این نظام رایج کرده است. خواستاری آزادی و عدالت به گونه ای تفکیک ناپذیر، یک ارزش اساسی باقی خواهد ماند. امید برای انسانی شدن جامعه و دولت بدون کاهش رادیکال اهمیت پول و اقتصاد بازار توهمی بیش نیست. زیرا فرهنگ سرمایه داری راهی برای توسعه همگانی بشری باقی نمی گذارد. چون چنین توسعه مستلزم نفی خود آن است. نگاهی مختصر به برخی از شاهکارهای اخیر این نظام، تقابل ذاتی آن را با توسعه انسانی آشکار می کند.

- هنوز صحرای سوخته بین عراق و کویت از خاکستر نزدیک به دویست هزار نظامی و غیر نظامی عراقی که در وزش آتش« نظم نوین بازارهای سرمایه داری جهانی» و آتش بمباران جنایتکار داخلی خود سوختند، پاک نشده است.

- هنوز آزادی تجارتی که« شمال» برای« جنوب» پیشکش آورده، در هر کجای دنیا با صدای چکمه های قلدرانی بر پا می شود که باد و نور و آب و خاک را به اختیار ماشینهای کشتار جمعی در آورده اند. خواه در سومالی باشد خواه هائیتی چه در فلسطین باشد و چه در بوسنی هرزگوین.

- هنوز رهبری ارکستر بانک جهانی  و صندوق بین المللی پول، گرم آهنگ خویش است که اقتصاد بیمار ده ها کشور زیر توسعه و عقب مانده در حال فروریزی و نابودی است. این رهبری بی اعتنا همچنان مشغول هنرنمایی برای قدرتهای اقتصادی ورم کرده از سود چند ملیتی است که بازسازی اوضاع خود را منوط و موکول به «تحمل» ملتها به ویژه در سنت شرقی و آسیایی ما می کنند.

پس پرسش ملتها چه دریک جامعه چه در کل جهان همچنان برقرار است که رابطه میان آزادی و عدالت چگونه و چیست؟ تاریخ معاصر نشان داده است که« راست» هرگز دغدغه خاطری از این بابت نداشته است. پس باکی ندارد از این که تمام همت خود را برقیمت ها متمرکز کند. در بوقهای تبلیغاتی خود بدمد که دوران ارزشها بسر آمده است، و همه را به منش های سوداگرانه و پراگماتیسم منفعت طلبانه خود فرا خواند و از اندیشیدن به حق و شاًن و حضور دیگری باز دارد.

چپ ناگذیر است همچنان به ارزش ها بیندیشد. زیرا ناگزیر است به منشاً اجتماعی خود بیندیشد و این خود اکنون طیفی است که در ابعاد ملی و جهانی، به« تحمل» عواقب سوداگریی راست گرفتار شده است و بودن یا نبودنش در گرو بازیافت روشهای متناسب با دوران، برای تحقق ارزش خود است.

چپ البته صرفاً تفکر جنوب نیست اما جامعه های جنوب یا پیرامونی، با راهی که جوامع مرکزی درپیش گرفته اند یا سرانجام انحلال می یابند، یا که بناگزیر باید به رشد تفکر چپ بگرایند.

از این رو بازنگری ارزشها در این بحران  به معنی نفی ارزشها نیست. همچنان که نفی روشهای گذشته به معنی انحلال طلبی نیست.

در جامعه ای که به سمت سیاست زدایی رانده می شود، تفکر راست آسیبی نمی بیند. بلکه تنها تفکر چپ است که به انزوا رانده می شود. راست همچنان به شیوه خود می برد، می دوزد، می گیرد، می بندد، می خورد، می چاپد و به ریش ها می خندد و پشت چشم نازک می کند، افاده می فروشد و بعد هم فریاد بر می آورد که چپ چوب لای چرخش می گذارد یا می گذاشته است.

هم اکنون در جامعه خود ما جالب توجه ترین هماهنگی در طیف مخالف چپ، میان گروه هایی است که در پی تاثیر گذاری بر روند اصلاحات و بازسازی و سیاست گذاریها و برنامه ریزی هایند و نسخه ای که برای شفای جامعه می پیچند، در بهترین حالت خود، چشم اندازی از لیبرالیزه شدن جامعه در آینده است، و نه دمکراتیزه شدن آن.

این گروه از در و دیوار سنگی نثار چپ می کند، جامعه را از لحاظ فرهنگی به ثبات قدیم فرا می خواند و از لحاظ اقتصادی می کوشد آن را به زائده ای از بازار جهانی تبدیل کند:

1- گروهی که با سیاست« نگاه به جهان» در توسعه اقتصادی مشخص می شود. بویژه از طریق فعالیت کارشناسان اقتصادی و جامعه شناسی خود، مبلغ و مروج چپ زدائی است. با هر طرح و برنامه ای در پی طرد عوامل و عناصر فکری و آرمانی چپ است. خواه آن بخش از چپ که درون ماشین قدرت بوده است، وخواه بخش هایی که به ویژه در حوزه روشنفکری، بیرون از ماشین قدرت مانده بوده اند.

این گونه کارشناسان که همیشه مبلغ« غیرسیاسی بودن خود»، و مروج« غیر سیاسی شدن جامعه» بوده اند، همواره از مواهبی که قدرتها برایشان فراهم می کرده اند، بهره مند می شده اند. به زبان ساده تر نیروی تخصصی خود را به هر نوع دولتی می فروخته اند. این بار هم با توجه به تحولات جهانی، و به ویژه باتکا به «نظم تجارت آزاد»، با خیال آسوده ، مردم و نیازها و حقوق و ارزشهایشان را از دایره معادلات نظری و عملی خویش بیرون می رانند و جامعه را یکسره از طریق نیروی تکنوکراتیک خود، به تنها راه توسعه فرا می خوانند که با منافع صاحبان اراده شان هماهنگ است.

کارشناس خنثی،  پدیده عصر اقتصاد بازار است، که به جوامع پیرامونی صادر می شود. این کارشناسان همگان را فرا می خواند که به سود حاصل از بازار بین المللی یاری کنند. آنها هرگز در بند این نیستند که بر فرض پس از بیست سال بهشت موعود« تعادل عرضه و تقاضا» فرا رسد، مسئول مرگ و بدبختی و دربه دری چندین میلیون تن که درهمان مدت گرفتار فقر شدید، سوء تغذیه، گرسنگی، بیماری، فقدان امنیت اجتماعی، بیکاری، فشار روحی بوده اند کیست؟

2- گروه دوم رامی توان در عرصه های فرهنگی- فلسفی باز جست، اینان که به ویژه در بازگشت از فرنگ مبشر فروپاشی ذهنی و بحران اندیشه های انسان مدارانه اند، هر بحرانی را به بحران اندیشه در بخشی از فرنگ ترجمه می کنند، که متاثر از سرخوردگیهای سیاسی- اجتماعی است. از اینرو بحران پیش مدرن جامعه ناموزون ما را که صد سال است میان سنت و نو گرفتار است، با بحران پسامدرن آن بخش از جهان یکی مینمایانند. آزادی را تنها در حوزه امکانات رفاهی خود تعبیر و تلقین می کنند و هرگونه تعبیر از دمکراسی را که از توزیع قدرت و ثروت مایه داشته باشد، القای عناصر و عوامل خشک اندیش و عقب افتاده و متعصب چپ، و به ویژه« کمونیستهای دو آتشه» معرفی می کنند.

3- دسته سوم که دو گروه نظریه پرداز و برنامه ساز نخست را تکمیل و تقویت می کند،چهره های مشخص تری از راست بومی معاصر را در بر می گیرد که از هویتی قدیمی تر بهره مندند. اینان نمودهای واقعی و عملی گرایشهای نظری یاد شده اند. طیفی از وردستان و مدیران اقتصادی و اجتماعی رژیم گذشته اند که حرف و عمل اخیرشان بیش از آنکه نشان تحولی در کارکردها و رویکردهاشان باشد، مبتنی بر امکانات و امتیازهای ویژه اقتصادی، ارتباطی، سیاسی شان است که بنا بر موقعیت کنونی درپی جای پای محکم تری هستند. به ویژه که حلقه های رابط و موثری در سیاست و اقتصاد بازار جهانی هم به حساب می آیند.

نمی توان ازبحران سخن گفت بی آنکه ابعاد خاموشی و انفعال بخش بزرگی از چپ نیز ترسیم شود. زیرا واقعیت های تفکر چپ و رشد آن نیز، از درک همین انفعال سر برمی آورد. یعنی درست وقتی بخش قابل توجهی از مردم، ظرفیت جذب تدابیر انقلابی، یا رویکردهای آرمانی را از دست می دهند، نیروهایی سر بر می آورند که خود را به«تامل» و دقت نظر بنیادی تر دراهداف، ارزشها، روشها و زمینه های مشترک ناگزیر می یابند.

بازنگری ارزشها و روشها پیش از هر چیز چپ را به زمینه مشترکی هدایت می کند که حضور گوناگون و طیف انسانی وسیع خود را باز یابد، هرگوشه از زندگی اجتماعی را که از فقدان« عدالت- آزادی» در رنج است، یا هر نمود سیاسی معطوف به آن را از خود کند.

یعنی مفهوم چپ و موقعیت اندیشه گی اجتماعی- سیاسی آن، به نظر من یک مفهوم و موقعیت نسبی است. به همین سبب باید توجه داشت که هرگونه محدود کردن آن به یک گروه یا تلقی به سیاست، سهل انگاری زیانبار است. طیف چپ با هواداری از یک آرمان اجتماعی رادیکال، بازشناخته می شود که تبیین روش رسیدن به آن، به اندازه تبیین خود آرمان متنوع است.

چه بسا کسی یا دسته ای یا گروهی در مقایسه با کسی یا دسته ای یا گروهی دیگر راست تر یا چپ تر بنماید. یا که مواضعش رادیکال تر یا محافظه کارانه تر باشد. اما این تفاوتها در آن جبهه عمومی که به ترکیب عدالت- آزادی می گراید بدیهی است.

من در این تقسیم بندی تمام کسانی را که در طیف چپ می گنجند، با رویکردشان به تفکیک ناپذیری عدالت و آزادی ارزیابی می کنم که در جوامع پیرامونی با حفظ استقلال تکمیل می شود. در برابر این طیف هم طیفی را می گذارم که هرگز چنین دغدغه هایی را نداشته است. و در هر عملکردش نشان داده است که هم می تواند کشورش را، چه از راه سیاست و چه از راه اقتصاد، به خارجی بسپارد، و حتی بفروشد. هم می تواند حقوق و آزادی های همنوعانش را از هر بابت سلب کند یا آنها را به دست پول مداران و چپاول گران اموال ملی بدوشد، و از هستی ساقط کند.

از زمان انقلاب فرانسه که نمایندگان انقلابی تندرو در مجمع ملی طرف چپ، و محافظه کاران طرف راست نشستند، دقیق ترین تفاوتها میان چپ و راست، یا مفهوم« تغییر» و یا مطالبه آن توسط چپ ها، و رد آن توسط راست ها بروز کرد. از آن هنگام چپ بودن به درجات مختلف به معنی هواداری از نوعی تغییر بوده است.

  
 


 

ی