هنر و انديشه

پيك

                         

 

يكصد سال جدال

ميان انديشه و استبداد

افراشته

نه دستش شكست

نه قلمش !

به قلم احسان طبری

 

درآن ايام محمد علي افراشته پيمان كار و معمار شهرداري بود كه با او آشنا شدم. در باشگاه حزب ما در خيابان فردوسي براي حياطي پر اژ مردم(غالبا از كارگران) با ژست هاي بسيار مطبوعي، اشعار طنز آميز اجتماعي خود را كه تاكنون چند بار چاپ شده مي خواند و هم رزمان خود را از ته دل مي خنداند.

گاهي به قول خودش "تو لك مي رفت" و محصولي نمي دادگاه مي گفت "شعرش زير چوب بست است" و اين چوب بست ماه ها برداشته نمي شد. ما ابتدا بيشتر جهت فكاهي اشعارش را مي ديديم و ديرتر ها متوجه ارزش ويژه هنري آن شديم، چون مسئول امور تبليغي و مطبوعاتي حزب بودم، با من برخوردي با محبت و همكارانه و دائمي داشت كه تا آخر عمر و از جمله د رمهاجرت آن را حفظ كرد.

در دوران فعاليت روزنامه "چلنگر" و دوران جنبش ملي كردن نفت، فعاليت افراشته اوج گرفت و چهل قصه كوچكي كه به همت دوستش نصرت الله نوح نشر يافته، افراشته را گاه يك چخوف ايراني نشان ميدهد. بدون ترديد طنژ در خونش بود. دوست من،  نويسنده و مترجم معروف به آذين كه خود گيلك است، براي اشعار گيلكي او ارزشي حتي بيش از نوشته هاي فارسي اش قائل است. كمدي هاي كوچك او نيز بدك نيست ولي به پايه اشعار و حكايت هايش نمي رسد.

از فعاليت او در چلنگر و از شهرت و محبوبيت روزنامه چلنگر با خبر بودمإ ولي بايد اعتراف كنم كه دامنه اين فعاليت و اثر بخشي و عمق و ارزش كار افراشته بسي بيش از آن حدي بود كه من حدس مي زدم. باهمه علاقه اي كه به افراشته داشتم، او را چنان كه بود نمي شناختم. افسوس!

افراشته پس از عبيد بزرگ ترين طنز نگار ايراني است و ما مفتخريم كه در صفوف سياسي ما كسي مانند افراشته كار مي كرده و سخن مي گفته است. سخنانش از ايماني ژرف و راستين انباشته است. لقب شاعر توده لقبي است كه به حق به او داده شده است.

در مهاجرت به هنگام نخستين ديدار از صوفيه، افراشته را پس از سال ها ديدم. ديدار ما در زمستان 1336 بود و افراشته تازه به مهاجرت آمده بود. بعدها مابين او و من مكاتبه داير بود و زايد است كه من از لطف او در اين مكاتبات توضيحي بگويم. شايد برخي از اين نامه ها هنوز محفوظ باشد.

همان ايام كه او را در صوفيه ديده بودمإ از بيماري قلب شكوه داشت و همين بيماري سرانجام او را در سن 51 سالگي، درعين جواني با يك سكته در ربود. او را كه در صوفيه "حسن شريفي" نام داشت، در گورستان معروف شهر به خاك سپردند. بار ديگر كه من به صوفيه رفتم، ديگر ديدارم با گور او بود، نه خود او. ( افراشته در 16 ارديبهشت 1338 چشم بر جهان فرو بست)

در عرض سه- چهار سالي كه افراشته در مهاجرت بود، كوشش فراواني اژ جهت حكايت نويسي به كار برد. مي بايست با زحمت زياد نوشته هاي خود را بدهد تا به بلغاري يا تركي ترجمه كنند. با اين حال خوانندگان فراوان داشت.

زماني يك بلغاري وقتي دانست كه من ايراني هستم از "حسن شريفي" از من پرسيد و وقتي پاسخ دادم او را مي شناسم، حالتي گريه مانند به وي دست داد و آه ها كشيد و افسوس ها خورد. معلوم شد كه خود روزنامه نگار است و حسن شريفي را در زندگي ديده و مي شناخته. با اين همه، احساسات او شگفت انگيزبود. از شيريني و دل نشيني نوشته هايش سخن گفت و دم به دم تكرار مي كرد: " آه حسن شريفي! حسن شريفي!"

خانواده پهلوي با تبار نويسندگان و يا بنا به يك بيان كه دوست ندارم، "قلم زنان" چه كرد!

سرنوشت شاعران عشقي، عارف، فرخي، لاهوتي، كارگردانان نوشين، كرمانشاهي، شاعر ذره، نويسندگان هدايت، جلال آل احمد، بهرنگي،  به آذين، بزرگ علوي، رحيم نامور، هنر پيشه خيرخواه، طنزنگار افراشته، شاعران گلسرخي و كيوان و خود اين نويسنده (طبري) را در نظر آوريد.

تنها كساني توانستند ميدان داري كنند كه سر خم كردند. گورها پراكنده است: لاهوتي و نوشين در مسكو، هدايت در پرلاشز، افراشته در صوفيه، خيرخواه در برلين و آن هايي كه در ايران مدفون شدند برخي نام و نشان آشكاري ندارند و برخي مانند بهار و دهخدا و بهمنيار و نصرالله فلسفي رازها و رنج هاي بسياري را زير خاك بردندز مسلما فهرست من سخت ناقص است و من از رنج ديدگان فراموش شده پوزش مي طلبم.

از مجموعه آثار محمد علی افراشته   دو قطعه زیر را ( عناوین را ما بر حسب حال و روزی که اکنون بر ایران حاکم است انتخاب کرده ایم) می خوانید:

حکم قاضی مرتضوی برای افراشته!

تخته کن افراشته مغازه را

این ادا اطوارهای تازه را

تازگی شاعر شدستی نم نمک

چیزکی می سازی اما کم نمک

از تو بعد از بیست سال آزگار

بیش از اینها داشتیمان انتظار

کارخانه چی از اشعارت ملول

تاجر از این بمب پر دارت ملول

در تمام کارخانه کارگر

خستگی را می کند با شعرت در

بدتر از سیل ملخ؛ اشعار تو

هست عزرائیل ما؛ گفتار تو

تخم غوغای غریبی کاشتی

جای یک سانت آشتی نگذاشتی

می روم پیش وزیر داخله

می نمایم سخت از دستت گله

می فرستد گوشه زندان ترا

می کند تبعید آبادان ترا

ایکه غزلقورت بادت حنجره

ای الهی پرت شی از پنجره

بی سرو بی پا کجا، اعیان کجا؟

برزگر لختی کجا و خان کجا؟

کارگر از بی غذائی مرد؟ مرد

برزگر از بی دوائی مرد؟ مرد

بانک ملی برده سر بر کهکشان

سنگر ماهاست، نه زحمتکشان

کم اگر هستیم اما محکمیم

دزد اگر هستیم اما با همیم

حیف، آنجوری که بایستی نشد

حضرت "سرحقله" هو شد خود بخود

نامه سرگشاده ثارالله

پس از نابودی نسل انقلاب

قبله عالم سلامت باد، مطلب شد تمام

شد حسین ابن علی با خاندانش قتل عام

کشته شد در کربلا عباس و عون و جعفرش

تشنه لب بر خاک و خون افتاد حتی اصغرش

تا نماند در جهان از آل پیغمبر نشان

عصر عاشورا، زدیم آتش به چادرهایشان

ای یزید آسوده خاطر باش، دادیم انتشار

در میان مردمان از اهل هر شهر و دیار

کاین جماعت خارجی بودند یکسر مرد و زن

منکر اسلام« یاغی" ماجراجو" بی وطن

حکم قتل آل پیغمبر، به امضای شریح

کار را بسیار آسان کرد فتوای شریح

کرد هر کس بر علیه پادشاه دین قیام

واجب القتل است و باید کشت او را، والسلام

کس نفمهید این جماعت زاده پیغمبرند

مردم کشور گمان کردند این ها کافرند

بسکه تبلیغات با پول و طلای بی حساب

شد، که افکار عمو می شد بنفع آن جناب

در زمانه پادشاه دین کسی غیر از تو نیست

این که طبق امر تو شد کشته مردی اجنبی است

گر کسی شد با خبر از کار و از کردار ما

خواست بردارد به عالم پرده از اسرارما

چند تن مامور دنبال سرش بگذاشتیم

با هزاران حیله او را از میان برداشتیم

در سر راه تو دیگر نیست مانع، ای یزید

بعد از این نبود کسی حق را مدافع، ای یزید

برق آسا، یافت کار دشمنانت خاتمه

از دم شمشیر بگذشتند نسل فاطمه

پایه تخت تو محکم شد ز آسیب زمان

پرچم اقبال تو بگذشت از هفت آسمان

چون نماند از نسل پیغمبر نشانی بر زمین

پادشاه کشور اسلام هستی بعد از این

ما براه دولت تو جان فشانی کرده ایم

دشمنانت را همه نابود و فانی کرده ایم

در ازای این فداکار و این خدمت به ما

مرحمت کن مال و جاه و منصب و خلعت به ما

تا که در راه تو افزونتر فداکاری کنیم

بر زمین خون هزاران بیگنه جاری کنیم

  
 


 

ی