هنر و انديشه

پيك

                         

اهل قلم از احمد محمود می گويند  

 

حسن اصغری محمد پناهی سمنانی علی رضا جباری بهمن حميدی محمد خليلی محمد باقرصميمی - جعفر كوش آبادی  

اشاره:

درباره احمد محمود سخن گفتن و صرفا به آثار ادبی او پرداختن حق مطلب را درباره اش بجای نياورده ايم.احمد محمود نويسنده ايست كه از يك حركت اجتماعی ارزتده به يك نويسنده بزرگ تبديل شده است. بدون پرداختن به احمد محمود مبارز نمی توان به احمد محمود اديب رسيد. او خود در آثار ادبی زيبايش تماما تصويرگر فعاليت اجتماعی و مبارزاتی خويش و دوستانش بوده است كه چند دهه بر همگان تأثير گذارده است. در كوتاه كلام احمد محمود مبارز ، يك اديب است و احمد محمود اديب، يك مبارز او مبارزه را اديبانه به تصوير كشيده است.ــــــــ محمد باقر صميمی

 

حسن اصغری

بازتاب تجربه های اجتماعی و نگاه سياسی            

به نظر من ، بافت و ساخت و جوهره داستانهای احمد محمود بر شالوده تجربه های اجتماعی و سياسی قرار دارد و نگاه سياسی نويسنده، گاه پنهان و گاه عريان در سراسر آثارش به چشم می زند. نگاه سياسی ای كه به آرمان خواهی اجتماعی آميخته است. احمد محمود بيشتر نويسنده اي تجربه گرا و عينی پرداز است تا خيال پرداز و ذهنی نگار.

او با گزينش شيوه زاويه ديد نمايشی در داستان پردازی و گزينش افعال زمان حال در نگارش وقايع خواننده را دوش به دوش راوی راه می برد و نمی گذارد او به گذشته حركت كند. اين ويژه گي داستان سرائی باعث ميشود كه خواننده دايم به پرده ای سينمائي نگاه كند و تصوير بيند. البته پرده سينمائی او همچون تصاويری كلی و فراخ منظر نيست تا خواننده را درگير كليات كند. تصوير سينمائي آثار او بافتی مينياتوری دارد و خواننده را درگير جزئيات تأمل برانگير می كند، واقع گرائی در آثار محمود، هيچ گاه در سطح وقايع مكث نمی كند و فتوكپی برابر اصل را ارائه نمی دهد. واقع گرائی محمود، با نگاه اجتماعی و سياسی او به زندگی آدمها و وقايع عمقی گسترده می گيرد و از سطحی نگری دور ميشود و خواننده را نيز به ژرفای زندگي اجتماعی می كشاند. احمد محمود، در آفرينش رمانهای «همسايه ها» و «داستان يك شهر» وقايع پر التهاب در دو دوره تاريخی كشورمان را با قدرت تصوير كرده است كه به نظر من اين دو رمان به علت ساخت و بافت هنری اش در دهه های آينده نيز خواننده خواهند داشت و شايد هم در سده های آينده بماند و سندی هنری برای آيندگان بشوند.

 

محمد پناهی سمنانی

نخستين كتابی كه از احمد محمود خواندم (1)«همسايه ها» بود. مادرزنم آن را به من داد. همسايه محمود بود و با همسرش رفت و آمد داشت. كتابی پر صفحه در قطع جيبی و كاغذ كاهي، كلمات و واژه ها مثل جادو مرا به دنبال خود كشيدند.

وجه جذاب در نوشته های احمد محمود جدا از همه درون مايه ها و توانايی هايی كه اهل فن بر شمرده اند كه من اهليت وارد شدن در آن باب را ندارم برای من، نخست استفاده وسيع و قدرتمندانه محمود از زبان و فرهنگ بومی و كاربست واژه ها و تكيه كلام های محلی است.

اين خدمت بزرگی است كه داستان نويس بزرگ به گويش های بومی می كند. علاوه بر اين كه زندگی آن گويش هاي در حال استحاله و فراموشی را فعال می سازد، و آنها را در عرصه تعامل فرهنگی روزمره وارد می كند و بر تشخص آنها حرمت می گذارد؛ زبان رسمی فارسی را نيز برانگيخته واژگانی و قابليتهای زبانی آن گويشها بهره مند می سازد و در چشم اندازی وسيع تر؛ زندگی جاری امروز را در پيوندی استحاله وار با زندگی سنتی ديروز به تماشا مي گذارد.

ديگر اين كه نوشته های احمد محمود شور زندگي، اميد به فردا، عشق به انسان و پايداری در برابر پليديها و پلشتی ها را تلقين و نهادينه مي كند. من از پس خواندن هر اثری از او، سيمای فرزانه ای شريف و مشفق را كه ايمان درخشان او به انسان و توانايی هايش، هر آدم نوميدی را تكان می دهد، يافته ام و گهگاه كه در محضرش بوده ام، از تطابق بي خدشه نوشتارش با گفتار و رفتارش، و آن شخصيت ويژه و گيرا، فروتن و پرشكوه، گزيده گوی و كم سخن، خواه ناخواه به ژرفا و گستردگی آثارش بازگشته ام.

شبي دكتر اميرحسين آريان پور تلفن زد كه: (2)

دلم می خواهد احمد محمود را ببينم. به ايشان بگو: شما می آئيد يا من بيايم؟

گفتم، گفت: فرقی نمی كند. هر طور براي دكتر راحت باشد.

فكري به سرم زد، گفتم:

فكر می كنيد كلبه كوچك ما، گنجايش شما دو تا بزرگ را داشته باشد؟

خنديد:

گل گفتي، خانه شما باشد.

با پسرش سيامك آمد و دكتر تنها. بيش از دو ساعت با هم گپ زدند و ما گوش سپرديم. كتاب «مدار صفر درجه» تازه منتشر شده بود و دكتر معترض كه:

چرا نويسندگان ما داستان های طولانی و پر صفحه می نويسند كه در حوصله بسياری از مردم نيست و غالبا توانايی مالي خريد اين گونه كتاب ها را هم ندارند.

و محمود ، متبسم و می نمود عذرخواه، كه:

ساز و كار داستان طوری بود كه نمی شد كمش كرد.

در مراسم بزرگداشت استاد پرويز شهرياری (3) (آذر 1380) ، در تالار حركت، از او خواستند كه چند كلمه ای سخن بگويد. غافلگير شده بود: به من نگفته بودند كه بايد حرف بزنم. عصا زنان به راه افتاد . زير بغلش را گرفتند تا از پله های صحنه بالا برود. از شهرياری كه حدود 250 جلد كتاب در رشته رياضی و ديگر زمينه ها تأليف كرده ، تحسين كند.

فكر نمی كردم اين همه كار كرده باشد. خيلی مهم است. واقعا بايد به ايشان خسته نباشيد گفت.

در راه بازگشت به خانه از بيماريهايش گفت، با افسوس كه:

زماني بود تا كتابی را تمام نمی كردم خوابم نمی برد. حالا، نيم صفحه از يك كتاب را نخوانده، خواب مرا مي برد. مضمون همان نيم صفحه هم به يادم نمی ماند.

كتاب ماه ادبيات و فلسفه (ش 49 ، آبان 1380) (4)جلسه نقدی بر كتاب «درخت انجير معابد» برگزار كرده بود. چندين تن نويسنده و منتقد در نظرهای كوتاه و بلند خود از كتاب هم تحسين كردند و هم ايراد گرفتند. گزارش آن در هشت صفحه دو ستونی آن نشريه آمده است.

در سراسر اين جلسه احمد محمود فقط سه بار حرف زده است، در 12 سطر.

در اول جلسه، آقای گودرزي، قصه اين كتاب دو جلدی هزار صفحه ای را در 25 سطر خلاصه كرد. احمد محمود، با تعريفی ظريف، در آمد كه:

قصه، ساده ترين جزء رمان است. آنچه كه يك رمان را تبديل به رمان می كند، عناصر زياد ديگری است.

و در پايان جلسه، خطاب به نويسندگان و منتقدان حاضر در جلسه:

سپاسگزارم كه مرا توجه نقص كارم كرديد. انشاءالله اگر عمری باشد و كار تازه ای داشته باشم، اين ها را آويزه گوشم می كنم.

و وقتی آقای محمدخانی سردبير نشريه و دبير مجلس نقد، از احمد محمود برای حضور در آن نشست تشكر كرد و افزود كه:

.نقد در جامعه ما جدی گرفته نمی شود و نقد براساس بده بستان هاي  تعريفی است، محمود گفت:

يك مشكل ديگر هم نقد دارد. كسی كه مي خواهد نقد بنويسد بايد يك بار كتاب را بخواند و با آن ارتباط برقرار كند. بار دوم بخواند و يادداشت بردارد، و در بار سوم بايد يادداشت ها را تنظيم كند و بعد به نقد كتاب بپردازد.

پيكر احمد محمود را با زحمت از ميان انبوه(5) جمعيت گذراندند و در قبر گذاشتند. همه می خواستند
چهره اش را ببينند. ضجه توفاني دخترش سارك، كه می كوشيد خود را از چنگ زنان پيرامونش برهاند، از همه رساتر بود:

مي خوام بابامو، به بينم: بابای خودمه

خود را به بالای قبر رساند. كفن را پس زدند تا مرد روحانی تلقين بخواند:

-          افهم! يا احمد اعطاء ابن محمد علی. ……

بيش از ده مرد و زن دوربين به دست، يكديگر را پس و پيش می زدند تا در اين لحظات واپسين از پيكر بی جان محمود نقش و تصوير بگيرند.

تني چند كه در داخل قبر بودند، مانع مي شدند. جوانه مردی دوربين به دست اعتراض می كرد: مگر احمد محود را بار ديگر می شود ديد. اين چه كاريست؟ بگذاريد اين لحظه های آخر را .

صداي فرو خورده ای را از پشت سرم شنيدم: چرا تا زنده بود به سراغش نرفتي؟

مراسم تدفين پايان يافت. قبر از خاك پر شد. توجه جمعيت به سوی تريبون و حرفهاي گويندگان برگشت. پيرامون قبر اندكی خلوت شد.

سارك هم چنان كنار قبر نشسته بود. دست های سفيد استخوانی اشت، تند تند گلبرگها را جدا می كرد و روی قبر مي افشاند و نجوا گونه، تند تند حرف ميزد:

باوو. تنهات نمی ذارم. هر روز ميام پلوت. واست گل ميارم. آخه گل خيلی دوست داشتي.. خودت چقدر گل كاشتي…….

شماري از دوستداران احمد محمود، شرحي براي(6) بازتاب اندوه خويش تهيه كردند. يكي داوطلب تايپ و تكثير و سامان دادن آن شد. می گفت: وقتی خواستم اجرت تايپ متن را بدهم، صاحب مؤسسه از گرفتن پول خودداری كرد. گفت: اجازه بده ما هم در ابراز اندوه در مرگ نويسنده خودمان، سهمی داشته باشيم.

پافشاري كردم، قبول نكرد. متن تايپ شده را برای تكثير بردم. مسئول فتوكپی هم چون چشمش به آن نوشته و نام احمد محمود افتاد، اندوهی آشكار او را در هم فشرد.

او نيز سخن حروف نگار را تكرار كرد: بگذار ما هم شريك باشيم.

 

عليرضا جباری (آذرنگ)    

او ريشه در اعماق داشت

احمد محمود، نويسنده پيشرو ايران، رمان نويس بی همتای معاصر ميهنمان، انديشه ور سترگی كه افزون بر 50 سال از عمر پربار خود را به مبارزه پيگيرد بی امان در برابر نيروهاي نامردمی و فرهنگ ستيز حاكم گذراند و فعاليتهای هنری و ادبی مردم گرامی خويش را تا واپسين زمان زندگی بر فراز و نشيب خويش پي گرفت، به مرگی ناباورانه و زودهنگام، از ميان جمع دوستداران خود رفت.

احمد محمود، تنها پيشتاز پهنه هنر و ادبيات واقع گرای اجتماعی در سرزمين ستم كشيده و در بند ما نبود، بلكه مبارز خستگی ناپذير و هماره پابرجای پهنه پيكار در راه استقلال ، آزادي، عدالت اجتماعی و صلح پايدار در كشورمان نيز بود و همين حقيقت موجب می شد كه هماره نويسنده محبوب دوستاران مردم سرزمين ما و منقور دشمنان سوگند خورده آنان بماند و از كمترين ميزان امكانات رفاهی و تبليغي ممكن برای نويسندگان هم سنگ خويش بهره مند شود و او همواره به حاصل ناگزير بذری كه خود كشته بود، راضي بود و از آن بيش چيزی برای خويشتن خويش نخواست، چون دل در گرو عشق به ميهن و مردم آن داشت و در بند تن خويش و كشيدن بار آن نبود كه در انديشه بيش و كم رفاه مادی خويش باشد يا سودای نام آوری در عرصه فرهنگ و ادب ملی و جهانی را كه به راستي سزاوار آن بود در سر بپروراند. زندگی ساده، بی پيرايه و پر درد و رنج محمود مصداق اين سخن خواجه شيراز بود كه:

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت، كافری است رنجيدن

محمود با هر واژه اش آذرخشی بر دل تاريخ شب زد و هر كلامش تندروار ديوار سد خاموشی را ديد و راست بر قلب شب نشست.

محمود، با منش انسانی و آثار داستاني ماندگارش كه حاصل مشاهده و كند و كاو هميشگی در زندگی مردم بودند، همواره مردمی ماند، با مردم و دوستدار مردم بود او ريشه در اعماق داشت.

گرامي باد ياد او.

 

محمد خليلی

و بعد هم ……… احمد محمود.

چه سالهای سياهی را می گذرانيم. همين چند سال و اندی را می گويم.

محمد مختاري، محمد جعفر پوينده، احمد شاملو، هوشنگ گلشيری و .

خب، حالا هم احمد محمود. وای دلم، تالاب اندوه و كين. ديگر كه و چه مانده است؟

چه دقايقی را بايد به شماره بنشينيم كه، عزيمت به آذين به قلب شرحه شرحه مان داغ غم و هجران بزند.

و حالا هم احمد محمود. چه انسان شريفی و چه بزرگوار نويسنده ای كه با نوشته هايش پنجاه سال زندگی مان را ساخته و راه قرنهامان را هموار كرده است، تا بمانند او راه بپوييم. به سان قهرمانان داستان ها و
رمان هايش. با «خاله» پا به عرصه تلاش و ستيزه بگذاريم و با «باران» از خم گزيده های تيره و تار بگذريم.

زيرا، از چشمه انديشه های والا و هستي سازش نوشيده ايم و با عشق و شيدايي اش گام به اين عرصه تاريك و ديو لاخ نهاده ايم.

پس، می رويم. چه كه ماندن، متعفن شدن و پوسيدن در باتلاق است.

اكنون با تمام هستی مان فرياد می زنيم، درود بر احمد محمود.

16/7/81

 

بهمن حميدی

احمد محمود نشان داد كه می توان معاصر بود و نو نوشت، اما پاكيزه ماند و مناسبات واقعا موجود جامعه را تصوير كرد و به انحطاط ذهنی هزاران هزار يأجوج و مأجوجی ظاهرا «نوانديش» كهنه گرا تن نداد.

به گمان من او بی همتاترين نويسنده ي ادبيات داستانی بود و اين بي همتايی را در حوزه های زير كسب كرده بود:

1 مناسبات و جامعه و بازتاب دادن هنری آن

2 يافتن منقح ترين زبان برای ارائه ي تصاوير هنری و اجتماعی

3 بهره گيری از ايجاز در حد كمال و پرهيز از اطناب متداول در ميان نويسندگان رمانهای بزرگ.

4 بهره گيری درست از لهجه های مردمي، به ويژه از مردمان بختياری (مشخصا دزفولي) و عرب خوزستان.

5 بهره گيری بی نظير از فعل، در حدي كه گاه اين تصور پيش می آمد كه بيهقی سخن می گويد:

6 اجتناب از ژورناليسم آلوده و آلوده ساز

7 برخورداری از زبان طنز

 

محمد باقر صميمی

احمد محمود هم رفت.

آيا ‹‹ داستان يك شهر›› به پايان رسيد؟

نمي‌دانم از كجا شروع كنم، نمي‌خواهم به نقد آثارش بپردازم، نمي‌خواهم فراموشش كنم. اين مردان چه نيك مردمانی هستند. از آن روزها كه كتاب جلد گرفته ‹‹ همسايه ها ›› را بدور از چشم بعضي‌ها ، دست به دست، مي‌گردانيديم، حدود 30 سال گذشته است. محمود، داستانهاي ديگری هم نوشت. اما كتاب ‹‹ داستان يك شهر›› او خيلی بدلم نشست و بارها خواندمش و بارها به ديگران دادم تا بخوانند. اين كتاب، يك كتاب عاشقانه بود. مگر نه اينست كه هر كجا رنج است، مردم عاشق هم مي‌شوند.

نويسنده كه خود يك عاشق رنج كشيده در ‹‹ يك شهر›› بود. عشق را رندانه و نه با بوس و كنار به ما مي‌آموخت. احمد محمود عجب قلمی داشت! او چون از جنس مردم سرزمينش بود، تصاويرش به دل مي‌نشست. او خود، من بودم ـ تو بودی ـ او بود. او مردم سرزمين خودش بود و چون مردم هميشه استوار و دائمی هستند، او نيز استوار و دائمی شد.

بچه‌هاي شهريور 20 به بعد چقدر خوب بودند و چه خوب نسل‌های آينده را پرورش دادند و چه خوب تاثير گذاردنـــد. ما و شما پرورش يافتة آثار بچه هاي 20  به بعد هستيم. متاسفانه ‹‹  اين درختان انجير معابد›› را يكي، يكی ‹‹ خزان›› مي‌زند. ما داريم ‹‹ تهي›› ميشويم! آيا توانسته‌ايم ، شاگردان خوبي باشيم و راهشان را ذره‌ای ادامه دهيم؟

آخرين بار كه او را از نزديك ديدم، بهمن سال پيش بود، در بزرگداشت مرد بزرگی همه جمع شده بوديم، در بين استراحت دو برنامه، با هم به بيرون سالن آمديم، محوطه بيرون، سيگار به هم تعارف كرديم، او سيگار خودش را كشيد، دومی را هم بلافاصله پس از اولی روشن كرد. او به شدت دود مي‌كرد. نگاهش كردم، به درونش رفتم، نوشته‌هايش را مرور كردم و رئاليسم زندگي، او، و من، و تو را با شخصيت‌هاي داستانهايش مرور كردم، دود سيگارش، جان گرفت، به قلب استاد كه رسيدم منبع آتش و سوختن را پيدا كردم. استاد، از درون مي‌سوخت و شعله‌ور مي‌شد. در اين هنگام مردي از حراست سالن، با ريش انبوهی بر صورت و شلواری نظامی به پا، با قيافه‌ای خشن و عبوس، با لحن بي‌ادبانه‌اي فرياد زد ‹‹ بيرون از سالن تجمع نكنيد ـ برويد تو›› . بعضی را هم كه دم دستش بودند هول داد! احمد محمود بدون اينكه سخنی بگويد، سيگارش را خاموش كرد و به آرامی به درون رفت. من برآشفتم و به سوی آن مرد رفتم، بدو گفتم: ‹‹ نمي‌تواني مؤدبانه‌تر صحبت كني، مي‌دانی كه سر چه كسانی داد زدي!؟ اگر كه به جوان‌ترها توجه نداري، لااقل به آن پيرمرد احترام مي‌گذاشتي›› آن مرد گفت: ‹‹ مگه اون كيه؟›› فكر نمي‌كردم بشناسدش، اما گفتم: ‹‹ احمد محمود›› مرد حراستی تا نامش را شنيد، سر و گوشش سرخ شد، شرمندگی و خجالت را در تمامی وجودش ديدم، به سرعت خود را بدو رسانيد و در سالن ديدم كه استاد را دارد مي‌بوسد و پوزش مي‌خواهد. شنيــده بوديم كه ‹‹ ريشه درخت انجير›› در درون خاك پرشاخه است و در سطح وسيعی پخش مي‌شود، اما آنروز ديدم كه در ‹‹ زمين سوخته›› هم ‹‹ درخت انجير معبد ايران›› در همه جا ريشه دوانيده است. راستی آيا ‹‹ اين مدار›› ، ‹‹ صفر درجه›› باقي خواهد ماند؟ يادش زنده باد

 

جعفر كوش آبادی 

ما فكر او را با خود باز آورديم

  نويسنده ای بزرگ درگذشت و ما او را تا امامزاده طاهر مشايعت كرديم و دلمان را به آغوش خاك سپرديم.احمد محمود را كه قلمش كمر به خدمت مردم محروم بسته بود و وضع فلاكت بار زندگی و مسايل و مشكلات اجتماعي معاصرش را به نمايش می گذاشت .

       بز رگواری كه در طول عمر پر ثمرش بی عدالتی های حاكم بر جامعه را با داوری های ظريف از زبان شخصيت های داستانی مطرح ميكرد ودفاعيه ای عاطفی بر زندگی آناني مينوشت كه دوستشان می داشت. نه باور نمی كنم او نه تنها ما را ترك نگفته است بلكه به كنار ما آ مده است. ما خيل دوستارانش تن خاكيش را در امامزاده طاهر جای گذاشتيم اما فكر او را با خود باز آورديم تا با ما يگانه تر زندگی كند.  

 

  
 


 

ی