انديشه

پيك

                         

 

احمد محمود رمان نويس بزرگ معاصر ايران، روز جمعه در بيمارستان مهراد تهران چشم برجهان فرو بست. در واپسين لحظات، طلعت ايراني كه خود نويسنده و ازهمراهان بسيار نزديك سال‌هاي اخير احمد محمود بود، در بيمارستان به ديدار وي رفت و…

آنچه را مي‌خوانيد از اين ديدار و وداع ابدي است.

وداع با احمد محمود

در بيمارستان مهراد

(خ- ا- ل- د

سلام خالد

 

     طلعت ايرانی

از پله‌های بيمارستان مهراد بالا مي‌روم. حال آسانسور را ندارم. ساعت 2 بعد از ظهر در بيمارستان جای سوزن انداختن نيست. تنه مي‌خورم و بالا مي‌روم. توی سرم خالد را مي‌آوردند و توی سلول مي‌اندازند. "شهري" در را مي‌بندد و داد مي‌زند:

-           حرف مي‌زني. آخرش حرف مي‌زني.

-           خالد گوشه سلول مي‌نشيند و ياد "سياه چشم" مي‌افتد. به راهروی دراز رسيده‌ام. ته راهرو ICU را مي‌بينم و در تمام مسير آدم‌ها را. به تك تكشان سلام مي‌كنم. رد مي‌شوم. نويسنده نامدار چمباتمه زده و روی زمين نشسته‌.

- سلام خانم.

كارگردان معروف سينما هم اينجاست. به ICU مي‌رسم. بر مي‌گردم. همه نگاهم مي‌كنند. تازه فهميده‌ام چه شده. اينها همه منتظرند. خجالت مي‌كشم و مي‌روم كنار مترجم قديمي. دستم را مي‌گيرد. گلويش بغض دارد.

-‌ احمد از اين اتاق بر مي‌گردد؟ بايد برگردد. نگاه كن. همسايه‌ها را نگاه كن. اين‌ها همه خالد و سياه چشم هستند كه روزهاست مي‌آيند و انتظار ديدار مي‌كشند، بی آنكه كسي، جائی نام بيمارستان را برده باشد.

به جمعيت انبوه نگاه مي‌كنم. دختران و پسران.

پسر بزرگ احمد بيرون مي‌آيد. دست مرا مي‌گيرد.

-‌ نمي‌دانم چرا سراغ تو را مي‌گيرد؟

مي‌رويم تو. نگاهی پشتم را مي‌سوزاند. از ميان بيماران مي‌گذريم. بزور بغضم را فرو مي‌دهم. لبخند را. صدائی مبهم كه روی لب گُل كند. بالای سرش مي‌رسم. دستش را مي‌گيرم. چشم باز مي‌كند. مي‌گويم:

-‌ سلام خالد.

لبخند مي‌زند. بزور. هنوز اميد را مي‌توان در چشمها ديد. چشمايش در حدقه مي‌چرخد. چيزی از آن نگاه مي‌گريزد. تيرباران سال 33 است؟ وقتی كه افسر جوانی بود و از درز در صبح اعدام را ديد تا بعدها در "داستان يك شهر" بنويسد؟ آرزوهای خالد را به ياد مي‌آورد؟ به "زمين سوخته" مي‌انديشد؟ دستم را فشار مي‌دهد. چشمايش را مي‌بندد. اشكم مي‌ريزد. از زير پرده اشك نام او را بر بالای تخت مي‌بينم:

-‌ احمد اعطاء

همان افسر جوانی كه از تبعيد خارك برگشت تا با نام احمد محمود خالق بزرگترين رمان‌های معاصر ايران باشد.

از در بيرون مي‌آيم. در راهرو جای نفس كشيدن نيست. جوان‌ها، دخترها، پسرها. دسته‌های گل در دست جوری نگاهم مي‌كنند كه انگار از ديدار عشق و خرد برگشته‌ام. از ميانشان مي‌گذرم. همراه من دست دست مي‌كند. بويم مي‌كنند. من در ميان هزار خالد و سياه چشم گُم شده‌ام و نمي‌توانم به اين پرسش جواب بدهم.

- احمد از اين اتاق بر مي‌گردد؟

ن


 


ی