هنر و انديشه

پيك

                         

 

سخنراني محمود دولت آبادی در مراسم خاكسپاری

آخرين كلمات احمدمحمود

برای محمود دولت آبادی

 

محمود دولت‌آبادی ـ داستان‌نويس معاصر در مراسم خاكسپاری احمد محمود، طی سخنان كوتاهی گفت:

حرف خاصی ندارم؛ جز اين‌كه در عمرم، هيچ انسان محتضری را نديده بودم كه همچون احمد محمود با دليری به سمت نيستن خود برود. چند روز پيش كه برای عيادتش به بيمارستان رفتم، او را در كمال قدرت، توانايی و پر از زندگی ديدم. با من صحبت كرد؛ البته زمان را اندازه نگرفتم؛ ولي بعد گفتند كه 40 دقيقه با من سخن گفته است. سخنان او در اين 40 دقيقه، حتا در حد يك نكته كه از زبان يك بيمار برمي‌آيد نبود. او تمام زندگی خودش را برای من گفت؛ تمام نقطه نظرهای خودش را در زمينه‌ی ادبيات بيان كرد؛ درباره‌ي اين‌كه چرا و چگونه اين نوع كار را شروع كرده و ادامه داد، درباره‌ي زندگي‌اش گفت؛ درباره‌ی فرزندانش گفت و درباره‌ی اين‌كه وقتی او را به بيمارستان آورده‌اند، عصبانی شده است كه چرا يك لحظه ذهنش را از تعادل خارج ديده است. در تمام اين مدت هم چشم‌هاي اومي‌درخشيد. او درباره‌ی زبان فارسي گفت و درباره‌ی عجين بودن اجباري واژگان عربی در زبان فارسي؛ و گفت و گفت. من چهل دقيقه خميده بودم روی چهره‌ی او و او همين طور مي‌گفت. مي‌دانستم كه اين آخرين سخن‌های اوست. هم خرسند بودم كه محمود آخرين سخنانش را مي‌گويد و هم اندوهگين بودم؛ از اين‌كه اين‌ها آخرين‌ها است.

جزء جزء اين سخن‌ها در ذهن من حك شده و آنچه روی همه‌ی اين‌ها مانده است، قدرت عجيب اين انسان بود كه حتا مرا به شبهه واداشت و به او گفتم كه دفعه‌ی بعد، تو را در خانه ملاقات خواهم كرد. آن چشم‌ها روشن بود و آن زبان، بدون لكنت. درست مثل اين‌كه پرونده را برای من باز مي‌كند؛ برای كسی كه كاملا در جزئيات اين پرونده است، انگار مي‌خواست بگويد كه محمود! يادت نرود كه من، آدم درستي بودم؛ آدمی بودم كه خودم بودم؛ در همه‌ي شرايط، خودم بودم و هر كس به من مراجعه كرد كه چه كنم، گفتم برو بگرد تا خودت را پيدا كني. محمود! من خودم بودم. او سپس درباره‌ی عبادت صحبت كرد؛ به او گفتم كه احمد! تو 50 سال است كه شبانه‌روز، عبادت مي‌كني. كار، بالاترين عبادت‌هاست. من مطمئنم او بدون كوچكترين وسوسه‌اي، بدون كم‌ترين ترديدي، با همان سلامت نفس، با همان شرف ذاتی يك انسان زحمتكش و با همان شخصيتی كه ما از او سراغ داشتيم، رفت رو در روی مرگ و اصلا نمي‌هراسيد. برای اينكه در وجدان او هيچ لكه‌ي ناجوری وجود نداشت؛ هيچ لكی وجود نداشت. احمد محمود گفت: من خودم بودم و رسيدن به اين خودم بودن، كار ساده‌ای نيست؛ بله، اين امر، بسيار دشوار است و او توانست اين دشواری را به انجام نيك برساند. بايد بگويم كه بسياری از جان‌هاي نجيب برخوردار از تاثيرات احمد محمود به زندگی و به كار ادامه خواهند داد.

 


 


ی