هنر و انديشه

پيك

                         

 

بدرقه گل سرخ!ا

 

ايستاده‌ايم در باد پائيزي كه مي‌وزد و...

محمود دولت آبادي مي‌گويد: همه جا احمد محمود مي‌بينم.

زمزمه‌ها و اشك‌ها و عكس‌ها. كلمات سخنران از معبر گل‌هاي سرخ مي‌گذرد كه بر دستها باغي شده‌اند:

-‌ گل سرخ، گل سرخ

من رفتم به باغ گل سرخي

همه‌مي‌ترسند، همه مي‌ترسند

اما من و تو نترسيديم

و از آن شاخه بازيگر دور از دست

            سيب را چيديم

شعر فروغ است كه در من مي‌وزد و باد بغض كلام ابراهيم يونسي را پرپر مي‌كند:

-‌ عزيزمان را به تو مي‌سپاريم اي خاك تيره. عزيزش دار كه مردمك چشم ما بود...

تاريخ در اين كلام و بغض كه حرف را ناتمام مي‌گذارد، به لحظه‌اي مي‌گذرد. افسري از افسري مي‌گويد. ابراهيم يونسي از اعدام نجات يافت و با احمد اعطاء به تبعيد رفت. كودتاي مرداد!

و افسر سومي در ميان جمع گل سرخش را بوسه‌ مي‌زند:

-‌ محمد‌علي عموئي... ايستاده با لباس سياه...

در اين فواصل تاريخي از رزم و خون مي‌گذرد. مردان سحرگاه كه به چهره مرگ تف كرده‌اند و آنان كه مانده‌اند زندگي را پاس داشته‌اند.

-‌ براه مردم رفتم، پشيمان نيستم. خودم بودم هميشه. خودم.

محمود دولت آبادي است كه مثل شير خسته‌اي، خطابه وداع احمد محمود را باز مي‌گويد:

-‌ پنجشنبه، چند ساعت قبل از مرگ، چشم گشود. چشمها مي‌‌درخشيد. به سخن گفتن آمد مرد. كلام درخشان و استوار بود. ذره‌اي اندوه، ترديد، پشيماني در كلامش نبود.

خميده بودم. بر مرد و آخرين كلماتش، خطابه وداع را مي‌نوشيدم.

سيامك-پسر بزرگ محمود- گفت كه 40 دقيقه حرف زد. همه آن كلمات در ذهنم حك شده‌است.

صداي محمود اوج مي‌گيرد. جمعيت انبوه انگار در هم فشرده مي‌شود.

جوانان عكس احمد را بر دست گرفته‌اند. جمال ميرصادقي در ميان شاگردانش به ديوار تكيه زده و اشك از چشم مي‌گيرد. بهمن فرمان آرا مي‌آيد و دست به شانه‌اش مي‌گذارد. محسن باقرزاده از قديمي‌ترين ناشران ايران عصا را به دست ديگرش مي‌دهد. رضا سيد حسيني تاب نمي‌آورد و روي زمين مي‌نشيند. محمد خليلي سيگاري مي‌گيراند. حالا، عطاء الله مهاجراني است كه حرف مي‌زند. از تمام متوليان فرهنگ فقط او حاضر است. زمزمه جمعيت اندكي بلند مي‌شود. فريبرز رئيس دانا به طرف در خروجي مي‌رود و دست جواد مجابي را مي‌گيرد.

مهاجراني كوتاه سخن مي‌گويد و احمد محمود را مي‌ستايد. باز دولت آبادي است: حركت مي‌كنيم. او را نزد دوستانش احمد شاملو، هوشنگ گلشيري، محمد‌مختاري و محمد جعفر پوينده، مي بريم.

راه مي‌‌افتيم از دالان گل سرخ مي‌رويم...

 

عكس از ايسنا - هوشنگ رفيعي


 


ی