هنر و انديشه

پيك

                         

 

ما ‌و ‌همسايه‌ها

 با ‌هم گريستيم!

احمد محمودـ داستان نويس بزرگ معاصر ايران، سرانجام و پس از4 دهه حضور استوار در صحنه ادبيات داستان نويسی ايران چشم بر جهان فرو بست.

نسل بعد از كودتای 28 مرداد، زمانی كه چشم بر سياست و مبارزه با ديكتاتوری شاه گشود و به گذشته سرك كشيد تا بداند با پدران و عموهايش چه كرده اند، احمد محمود را يافت و نسل بعد از انقلاب 57 نيز، در دهه دوم جمهوری اسلامی زمانی با گذشته آشنا شد كه احمد محمود را ديد و شناخت. با همسايه های او همخانه و هم سفره شد. آن دانشجويانی كه از فردای 18 تير و شبيخون به خوابگاهشان نيمه جان به زندانها منتقل شدند، ناگهان با جهانی آشنا شدند كه پيش از آنها، احمدمحمودها در آن زندگی كرده بودند: زندان، شلاق، اعدام

وقتی گوشت تنشان در سلولهای انفرادی و زير شلاق و بازجوئیها ريخت، آن خشم فروخورده احمدمحمود را در داستان همسايه ها بخاطر آوردند: زندان دژبان جمشيديه تهران

غروبی که پادگان را آب پاشيده بودند. باد بوی نم و خاك را از اطراف باشگاه افسران با خود میآورد و به سلول انفرادی می رساند. همراه باد و نم خاك صدای پوران هم می آمد. جشن گرفته بودند، صدای سازها، شادی را نه، غم را می آورد. .......توی حمام ...... را ديدم، گوشت تنش زير شلاق و بازجوئی آب شده بود، از شكم گوشتی اش چيزی نمانده بود. خيلی زير شلاق مقاومت كرد، اما بالاخره شكست و حالا بعد از بازجوئیها فرستاده بودنش حمام. وقتی به شكم فرو رفته و گودیهای زير چشمهايش خيره شدم گفت: - پيه بیعاری بود، آب شد...!ا

قصه نويس شهر ما، در اين سالهائی كه به تاريخ يك دوران می ماند با تكيه برعصا راه میرفت. كوله باری از ياد و خاطره، ديده و شنيده و خوانده و نانوشته را با خود اينسو و آنسو می كشيد

سياست را خوب می شناخت، همانگونه كه مبارزه را می شناخت. اين شناخت كه با فروتنی همراه بود، در سال های یورش و کشتار، به احمد محمود امكان داد تا خود را در حاشيه نورافكنها حفظ كند و آنچه را دیده بود و می دید، در قالب رمان از خود باقی گذارد. حسين شريعتمداري در كيهان، چند بار نيشی به رسم پرونده سازی به او هم زد، اما ناقابلتر از آن بود كه پاسخی را از قلم احمد محمود انتظار داشته باشد. جايزه بهترين نويسنده به او تعلق گرفت و عطاءالله مهاجرانی، وزير وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی ايستاد تا اين جايزه در مراسمی با حضور نويسندگان به احمد محمود داده شود، پايش را شكستند تا نتواند بايستد و به يك توده ای جايزه بزرگترين رُماننويس ايران را بدهد. دفتر رهبری پيغام فرستاده بود!ا

اين رويدادی ناچيز در زندگی پر حادثه احمد محمود بود. صبور و بی اعتناء به قدرت و حكومت راه خويش را تا خوابيدن بر تخت بيمارستان و فرو بستن ابدی چشم ادامه داد

در امامزاده طاهر كرج به خاكش سپردند. بسياری خود را به او رسانده بودند. بزرگانی از تبار احمد محمود و هم سرنوشتانی از قبيله احمد محمود. نويسندگان، هنرمندان، فيلمسازان، دانشجويان، فرهنگيان، دانشگاهيان، اهل ادب و هنر ايران و پيشآپيش همه آنها زخم ديدگان و از مرگ رهايافتگان توده اي. محمدعلي عموئي در صف نخست همه آنها بود! يادگاري از 25 سال زندان شاهنشاهي و13 سال زندان جمهوری اسلامی. "ابراهيم يونسی"، همرزم و همبند ديگر احمد محمود نيز در جمع بدرقه كنندگان بود. او نيز مانند احمد محمود و محمدعلی عموئی، وقتی آوار كودتای 28 مرداد فرود آمد افسر ارتش بود

فريبرز رييس دانا، ليلی گلستان، اميرحسن چهلتن، منوچهر آتشی، جعفر دهقانی نسب، انورخامه ای، محمود دولت آبادی، منصور اوجی، جواد مجابی، فيروز زنوزی جلالی، محمد بهارلو، اسدالله امرايی، سيدعلی صالحی، محمود معتقدی، پوران فرخزاد، غلامحسين سالمی، سيامك اطلسی، علی اصغر رمضانپور، مجيد صيادی و.....اين صف را پايانی نبود.!ا

فريبرز رئيس دانا و محمود دولت آبادی بر پيكر احمدمحمود نماز رزم را خواندند و بدرود با احمد محمود را همگی، همراه با ”همسايه ها” زمزمه كردند. با او كه در ”ديدار”، در ”درختي بر فراز معابد” و در گردش بر ”مدار صفر درجه” مردم را به خواندن دردنامه يك نسل فراخوانده بود و در”داستان يك شهر” كه داستان همه شهرهای ماست غصه را قصه كرده بود. ”غريبه ها و پسرك بومی” را نوشت تا آنها را بشناسيم،”مسافر” را نوشت تا با او به ايران گردی برويم و ”تب خيال” را قصه كرد تا با او بسوزيم

محمود را زمزمه نه، بخوانيم! او داستان يك نسل است. نه! سرگذشت سه نسل "شاهد" در ”زمين سوخته” ايست كه ریشه های در خاک دویده درخت انجيرمعابد" داستانهای كهن آن را به ياد می آورند!ا

  
 


 

ی