ايران

پيك

                           

 

مانيفست اكبر گنجی

پرچم اصلاحات نيست!

 

كتاب " مانيفست جمهوری خواهي" نوشته تازه اكبر گنجی چند روزيست كه توجه های زيادی را برانگيخته است. از روزی كه متن كامل اين كتاب برای نخستين بار روی سايت پيك نت قرار گرفت، به موجب آماری كه در اختيار داريم، تا به امروز دهها هزار نفر آن را مستقيما از روی اين سايت مطالعه يا ضبط كرده‌اند و هر روزه تعداد مراجعه كنندگان به آن افزوده ميشود. در داخل و خارج از كشور اين كتاب بصورت جزوه تكثير و پخش شده يا بفروش ميرسد. راديوهای خارج از كشور كه در شرايط توقيف روزنامه های داخلی به جهت دهنده عمده افكار عمومی ايران تبديل شده‌اند بطور منظم پيرامون اين كتاب گفتگوها و مصاحبه هايی ترتيب مي‌دهند. تقريبا همه طرفهای اين گفتگوها از جمهوری خواه تا سلطنت طلب و از چپ تا راست در كوته بينی تاريخی خويش مدعی هستند كه اكبر گنجی سرانجام بر سخنان آنان مهر تاييد زده است و از اين بابت ابراز خشنودی مي‌كنند. در داخل كشور درحاليكه طرفداران اصلاحات با نگرانی به سرنوشت اكبر گنجی و كتاب او و مهمتر از آن آينده اسلام در ايران مي‌انديشند، مخالفان اصلاحات خشنودی خود را از مضمون اين كتاب زير پوشش خشم ظاهری پنهان مي‌كنند.

براستي گنجی چه سخن تازه ای گفته كه اينچنين مورد توجه قرار گرفته است؟ بيان اينكه اسلام با دمكراسی سازگار نيست يا اساس آن بر نابرابری از جمله ميان زن و مرد و مسلمان و غيرمسلمان- قرار دارد، نه سخنی تازه است و نه خواست برگزاري رفراندم برای تعيين شكل حكومت سخنی بديع. بنابراين

 اهميت كتاب گنجی در كجاست؟

درواقع اهميت اين كتاب نه در مضمون و محتوای آن بلكه در هويت نويسنده و شرايط مشخص اجتماعی و سياسي و تاريخی است كه اين اثر در آن انتشار يافته است. اكبر گنجی از جمله كسانی بود كه در جنبش اصلاح طلبی ايران شركت كرد و همه استعداد و قريحه و شهامت خود را برای افشاگری در خدمت آن قرار داد و از اين بابت بهايی جدی پرداخته و ميپردازد. او امروز و در اين كتاب با تلخكامي عملا بر روی گذشته خويش و اميدهايی كه به او بود سايه باطل مي‌افكند.

اما اهميت مطلب، بيش از آنكه به سرنوشت شخص اكبر گنجی مربوط باشد، دقيقا در آنجاست كه كتاب گنجی بيان سرنوشت او به تنهايی نيست، بلكه تجلی سرنوشت بخشی از يك نسل يا جريان اجتماعي است كه تا به امروز پابپای گنجی برای سازگار كردن دين و اعتقادات خود با خواسته‌هاي اجتماعی مبارزه كرده و اكنون، از سوی او دعوت مي‌شود تا با نااميدی به آينده اين مبارزه نگاه كند.

كتاب گنجی نه "مانيفست جمهوری خواهي" است و نه مانيفست جنبشی كه برای تحولات سياسي-اقتصادي در صحنه حضور دارد و نه بحث‌های روشنفكرانه ديني. اين كتاب، البته مي‌تواند مانيفستي باشد برای يك جريان اجتماعی و به همين دليل نيز انتشار آن را نه يك تحول اجتماعي، بلكه يك حادثه اجتماعی در حاشيه جنبش است. جايگاه اين نوع حوادث و رويدادها و اين نوع نظريه پردازي‌ها بيش از اين نخواهد بود و به همين دليل نيز به كسانی كه در جبهه ضد ارتجاع چشم اميد به نتايج اين كتاب بسته‌اند بايد گفت كلاه خود را دو دستی نگهداريد كه توفان تحولات اجتماعی در راه‌است. هر نوع تحول دينی نيز از دل اين توفان و اين تحول اجتماعی بيرون مي‌آيد و نه تحول اجتماعی از دل تحول ديني.

آنچه به استدلالهای گنجی قدرت مي‌بخشد نه پشتوانه جدی تئوريك و تحليلی در نوشته او در واقع اثر گنجی از اين نظر دارای كاستی هاي بسيار است بلكه از آنروست كه نتيجه‌گيريهای وی با تجربه حادثه‌ای بخشی از مردمی كه در جنبش اصلاحی خرداد 76 شركت كرده‌اند و به آن دلبسته‌اند سازگار از آب درآمده‌است، چنانكه كه اساس نوشته گنجی بر همين حادثه و روحيات مردم در اين لحظات استوار است و نه بر تحليل تئوريك و علمی يك دوران درحال عبور. در واقع كتاب گنجي از دل مقاومت اقتصادي-سياسی و نظامی جبهه ضد اصلاحات بيرون آمده و نه از دل مقاومت دينی در برابر خواست مردم برای تحولات اقتصادي-سياسي. و به اين لحاظت آن را بايد دست رنج جبهه ضد اصلاحات دانست. وقتی گنجی مي‌گويد اساس دين اسلام بر نابرابری و از جمله نابرابری زن و مرد استوار است، اين سخن، در ظاهر با تجربه زنانی همخوانی دارد كه در شش سال گذشته ديده‌اند هر طرح و قانون و لايحه ای كه در آن سخن از كمترين احقاق حقوق زنان در ميان بوده در شوراي نگهبان قانون اساسی تحت عنوان مخالفت با شرع رد شده يا مي‌بينند كه مثلا علمای قم عليه پيوستن ايران به كنوانسيون حقوق زنان اعلاميه صادر مي‌كنند. از اينجاست كه هر زن ايرانی و مسلمان احساس مي‌كند كه اسلام با حقوق انساني او سازگار نيست و از اينجاست كه استدلالهاي گنجی قدرت مي‌گيرد. وقتی شورای نگهبان طرح منع شكنجه را مغاير شرع ميداند و يا مانع از تصويب حضور هيئت منصفه در محاكم دادگستري ميشود، وقتی قوه قضاييه كه يك حاكم شرع در راس آن است، هر روزنامه‌ای را كه صدايی مستقل از آن برايد توقيف ميكند، صاحبان انديشه را دستگير و شكنجه مي‌كند، جوانان را در وسط ميدانها شلاق ميزند و تحقير ميكند، هزاران زن و مرد و جوان مسلمان نتيجه ای جز اين نمي‌گيرند كه دين آنان با حقوق اوليه آنان ناسازگار نيست. وقتی پای ثابت خطبه های قبل از نماز جمعه تهران شخصی مانند مصباح يزدی است كه هر بار از خشونت، قهر و ترور دفاع مي‌كند و آنوقت عده اي ديگر او را تجسم اسلام معرفی مي‌كنند، مردم از دين چه تصوير ديگری خواهند داشت جز آنچه گنجی در كتاب خود ارائه كرده است. بدينسان كتاب گنجی بيان حادثه است و چون منطبق با مشاهدات ظاهری مردم است با استقبال آنها روبرو شده‌است. اما سهم بخش اساسی و ريشه‌اي مقاومت در برابر مردم كه با اين حربه‌هاي دينی صورت به ميدان آمده كجاست؟ اين همان پاسخی است كه اكبر گنجی در جريان عاليجنابان خاكستری نيز بدان پاسخ نداد و نتوانست دست را از روی شانه عاليجنابان خاكستری كه فتوای قتل‌هاي دينی را داده‌اند دراز كرده و گريبان عاليجنابان اقتصادی را بگيرد و يا چنگ انداخته و نقاب از چهره‌ آنها برگيرد. و اين بزرگترين غلفت امثال گنجی در دوران اوليه و طلائی افشاگري‌هائی است كه به يمن پيروزي محمد‌خاتمی در انتخابات 76 ممكن شد و نتوانست از سطح رويدادها به عمق آنها برود.

آيا نوشته‌های گنجی كمكی است به روحانيون براي پيوستن به اصلاحات؟

مخالفان اصلاحات، كه روز به روز يقين به وابستگي‌هاي خارجی بخش‌هائی از آنها بيشتر تقويت مي‌شود، مي‌كوشند همان چهره‌ای را از مجموع روحانيت به نمايش بگذارند كه اكبر گنجی نيز آنها را سمبل اسلام معرفی كرده‌است.

كافيست بخاطر آوريم كه در همين ماه های اخير چند بار روزنامه‌های رسالت و كيهان و جمعيت موتلفه در جنجالهای نوبتی خود پای روحانيان قم را به مسايل سياسی و اجتماعی ايران كشانده‌اند؟ از ماجرای كتاب موسيقی زنان تا تفسير روزنامه ايران، از بحث مذاكره با آمريكا تا كنوانسيون حقوق زنان، از ماجرای هاشم آغاجری تا ...؟ وهر بار بنام شرع و دين دربرابر خواستها و اميدها و حقوق و آزاديهای ابتدايی مردم ايستاده‌اند. اما نبايد فراموش كرد كه آنها در برابر خواست‌هاي اقتصادی و سياسی مردم ايستاده‌اند و نه در برابر متعرضين به دين مردم و يا برای دفاع از دين مردم!

هر چند روز يك بار عده ای كه خود را روحانی و طلبه علوم دينی مي‌نامند و بازار تهران و قم خرجشان را ميدهد با شعار ممنوع بايد گردد، توقيف بايد گردد، اخراج بايد گردد، نابود بايد گردد، اعدام بايد گردد و ... جمع مي‌شوند و مثلا تظاهرات مردمی ترتيب ميدهند. كتاب گنجی از اين تجربه و اخبار و صحنه سازي‌های هر روزه نيرو گرفته‌ و در عمل، آنچه حاصل مي‌شود سوژه‌ايست برای همان صحنه آفرينان اين حوادث، برای جلوگيری از جدائي بخشی از روحانيون از صفوف آنها و جلوگيری از فروپاشی جبهه‌ای كه تاكنون حفظ كرده‌اند و اكنون ديوارهای آن متاثر از خواست‌هاي اقتصادی و سياسی جنبش ترك برداشته‌است.

ريشه‌هاي تاريخي

واقعيت آن است كه پيدايش و گسترش اديان در طول تاريخ هيچگاه از خواستها و ارزوها و آمال خلقها جدا نبوده است. هيچ خلقی بدنبال اين يا آن دين و آئين نرفته است و نمي‌رود اگر در آن پاسخي برای نيازها و خواستهای خود نيآبد، تسكينی در آن بر دردها و رنج های خود نبيند، اگر توكل و اميدی در آن كه در برابر تندباد حوادث و ناملايمات به او امكان مقاومت دهد را مشاهده نكند.

  در سالهای 1376 و 1380 دوبار مردم ايران به خواستها و اميدها و آروزهايشان را در چارچوب برنامه محمد خاتمی رای دادند. اما هردو بار بنام دين و بنام اسلام در برابر اين خواستها ايستاده شد. تجربه اين مردم چه چيز را به آنان نشان خواهد داد جز آنكه دين نمي‌تواند پاسخگوی اميدهاي آنان باشد؟

 اما گنجی از اين منظر و ديدگاه به دست پخت ارتجاع مذهبی در صحنه سياسی امروز ايران نمي‌نگرد، بلكه مسئله را در چالش دينی جستجو مي‌كند.

اشكارا روشن است كه اكبر گنجی برخلاف روند استدلال كتاب خود، از روی آيات قرآنی بدين حكم نرسيده كه ذات دين با دمكراسی و برابری ناسازگار است، بلكه از روی تجربه جنبش اصلاح طلبی است كه بدين نتيجه دست يافته است، بنابراين، حتی بر اساس همين نتيجه گيری نيز ريشه مقاومتی كه در برابر اصلاحات به آيات دينی باز نمي‌گردد بلكه به آيه‌های زمينی باز مي‌گردد. واگرنه اين آيات قرآن از قبل نيز وجود داشت و گنجی هم از آنها اطلاع داشت. اگر قبلا اين نظر را نداشت برای آن بود كه هنوز اين تجربه و اين حوادث را نديده بود.

به همين دليل اگر بخواهيم محتوای استدلال گنجي را بطور خاص بررسی كنيم ادعای وی در مورد مغايرت ذات دين با ذات دمكراسی هرچند با نحوه نگرش ايده‌آليستی گنجی و پيش از او"عبدالكريم سروش" سازگار است، نگرشی كه در سرتاسر كتاب گنجی بازتاب يافته و نشان دهنده ديد غيرتاريخي و ثابت او به مقولات اجتماعي است، اما با يك بحث علمي سازگار نيست. زيرا نه چيزی بنام ذات دين وجود دارد و نه چيزی بنام ذات دمكراسي كه بخواهند با هم سازگار باشند يا ناسازگار. دين و دمكراسی هردو پديده های تاريخ-اجتماعي هستند و فهم مردم از آنان بسته به شرايط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی متفاوت است. اگر جز اين بود آيت الله مصباح يزدی كه امروز مانند آب خوردن از حكم ارتداد و تكفير سخن ميگويد، در اول انقلاب بجای آنكه برود در تلويزيون و با احسان طبری دانشمند ماركسيست مناظره و بحث كند، حكم ارتداد و اعدام وی را صادر مي‌كرد. مردم و جامعه و حتی رهبران مذهبی اصلی ايران در سال 60  از دين و اسلام اين را نمي‌فهميدند كه احسان طبری چون ماركسيست است بايد اعدام شود و مصباح يزدی هم عليرغم ماهيت انديشه هاي خود ناگزير بود در چارچوب همين درك از دين رفتار كرده و تسليم توازن نيروی اجتماعی شود. اما امروز كار بجايی رسيده است كه حتی شخصيتي مانند هاشم اغاجری كه هيچكس در اعتقاد عميق و قلبی او به اسلام ترديد ندارد به ارتداد و اعدام تهديد ميشود. مصباح يزدی همان است كه سال 60 بود؛ اسلام هم همان اسلام است. آنچه تغيير كرده قدرت و ثروتی است كه در پشت دين امروز انباشته شده كه در سال 60 هنوز انباشته نشده بود. اين قدرت و ثروت است كه امروز اسلام را پرچم خود كرده و هر كس بخواهد به آن ذره‌اي آسيب برساند را كافر و مرتد و مهدورالدم اعلام ميكند. ذات اين قدرت و ثروت است كه با دمكراسی و حقوق مردم انچنان كه تاريخا شكل گرفته و شناخته شده سازگار نيست نه ماهيت متضاد دين كه چيزی جز بازتاب فهم و نحوه نگرش اكثريت مردم از جهان و جامعه در يك مقطع معين تاريخی نيست.

اشتباه بزرگتر

اشتباه بزرگتر گنجی در آنست كه از اين حكم كلی خود نتيجه سياسی و عملی مشخص مي‌گيرد. چون ذات دين با ذات دمكراسی ناسازگار است پس بايد رفت و برای تعيين شكل حكومت رفراندم كرد. اگر استدلال فراتاريخی گنجی را بپذيريم بايد بگوييم كه ذات دين در ده سال و بيست سال پيش هم با دمكراسی ناسازگار بود و در ده سال و بيست سال آينده هم با دمكراسی ناسازگار خواهد بود. در اينصورت اين پرسش پيش ميايد كه چرا بيست سال پيش يا ده سال پيش رفراندم نكرديم يا چه دليلی وجود دارد كه رفراندم مورد نظر گنجی به ده سال و بيست سال آينده واگذار نشود. برخلاف نحوه استدلال و نتيجه گيريهای اكبر گنجي اينكه رفراندم بايد بشود يا نشود و مضمون آن بر سر چه باشد به شرايط مشخص مبارزه در لحظه بستگی دارد نه به احكام كلی نظير اينكه دين با دمكراسی سازگار است يا نيست.

  گنجي از همين استدلال كلی خود بازهم نتيجه كلي ديگری ميگيرد كه جنبش اصلاح طلبی در ايران نيز نمي‌تواند كاری انجام دهد و محكوم به شكست است.

اولا جنبش اصلاح طلبی در ايران تا همين امروز كارهای بزرگی را انجام داده است كه بخشی از آن مديون قريحه و شجاعت خود اكبر گنجی است. ثانيا همين كه اصلا امروز اين انديشه مطرح ميشود كه دين با دمكراسی سازگار است يا نيست و تلاشی كه در اين عرصه صورت ميگيرد خود مديون تجربه جنبش اصلاح طلبی و مبارزه ای است كه برای تحميل تحولات مترقی در جامعه ما جريان دارد. و بالاخره و از همه مهمتر آنكه اصولا وجود امكان های متفاوت در پيش پای جنبش مردم خود نتيجه حضور اصلاح طلبان در حكومت است كه در غيراينصورت سرنوشت ايران فعلا در تفاهم ميان راستهای قبل و ما قبل تعيين شده بود، راستهايي كه بجای آنكه مانند امروز مهر مخالف اصلاحات و خواستهای مردم را بر پيشانی داشته و رسوای خاص و عام باشند، با جسارت بنام مردم و حكومت ايران سخن مي‌گفتند.

در خارج از جنبش اصلاح طلبی نه گنجی را كسي ميشناخت، نه دركش از دين و دمكراسی برای كسي حجت بود، نه تعيين تكليف كردن او برای اصلاحات و رفراندم و عدم رفراندم برای كسی ارزشی داشت.

اما همانطور كه گفته شد آنچه به كتاب اكبر گنجي قدرت ميبخشد نه استحكام استدلالهای آن بلكه مقاومت سازمان يافته غارتگران اجتماعی و حادثه‌آفريني‌های آنهاست كه در پشت سر آن قرار گرفته است. و از اينروست كه ضربه نوشته اكبر گنجی بيش از همه به طرفداران و مدافعان مذهبی و روحانی اصلاحات وارد شده است، كساني كه اتفافا بيش از مخالفان مذهبی اصلاحات دغدغه دين و سرنوشت آن را در ايران دارند.

همه ميدانند از روزی كه محمد خاتمی به رياست جمهوری ايران انتخاب گرديد تا به امروز شايد هزار بار و در همه سخنرانی های خود نسبت به خطر قرار دادن دين در برابر دمكراسی و خواستهاي مردم هشدار داده باشد. يقينا او چنين شورش‌هائي را در صفوف مذهبيون احساس مي‌كرد. همان چيزي كه عليرضا علوی تبار نسبت به آن هشدار داده بود، عباس عبدی خطر آن را گوشزد كرده بود، مجاهدين انقلاب اسلامی نگران آن بودند، محمد رضا خاتمی در نامه های خود به عسگراولادی آن را متذكر شده بود و ... امروز اين حادثه در حالي اتفاق افتادن است يا اتفاق افتاده است. نوشته اكبر گنجی اگر لرزه‌ای را در جبهه روحانيون مخالف اصلاحات بوجود آورد، نوشته‌ايست مفيد، والا بازكردن يك جبهه دينی در جنبش اصلاحي، عملا كمكی است به بيراهه بردن جنبشی كه عميقا اقتصادی و عميقا سياسی است و به وسيع‌ترين اتحادها و متمركزترين نيروی اجتماعی ممكن برای به عقب راندن مخالفان تحولات نيازمند‌است. جای روحانيون و مذهبيون نوانديش، دگرانديش و خواهان تحولات را بايد آنقدر در اين جبهه خالي نگهداشت تا بيآيند و جبهه را تقويت كنند، نه آنكه صندلی آنها را از خودي‌ها پركنيم!

اگر از آنچه اكبر گنجی گفته و نوشته و نسلی كه در سخنان او تجلی حوادث 6 سال گذشته و مقاومت‌ها در برابر جنبش خود را بازيافته بتوان يك نتيجه مثبت بسود آينده ايران گرفت جز آن نيست كه گفته شود: برای همه مدافعان پيشبرد اصلاحات و دمكراسی و آزادی و برابری فرصت زيادی باقي نمانده و روحانيونی كه دغدغه آينده دين و مذهب شيعه در ايران را دارند نيز بايد تا زمان از كف نرفته به جنبش بپيوندند. تحقق خواستهای مردم جز از طريق اتحاد و پرهيز از هر بحثی كه شكاف در اين اتحاد ايجاد كند ممكن نيست و ما اميدواريم كتاب گنجی پيش از آنكه به بحث ديني در جنبش دامن بزند و يا سوژه‌ای شود تبليغاتي از سوی مخالفان اصلاحات عليه طرفداران اصلاحات به اهرمی برای بيداری روحانيون و مذهبيونی تبديل شود كه همچنان برای پيوستن به صف تحولات در ترديد بسر مي‌برند.

 

 


 


ی